درد دلهای من با دوست
*I Love You *A
الان که این همه بهت احتیاج دارم دلم میخواست الان که قده یه دنیا دلتنگم، روبروم مینشستی و دستای همیشه سردم و محکم تو دستای گرمت میگرفتی و با صدای مهربونت بهم میگفتی: نفسم! گلم ! چی شده؟ و منم با شنیدن صدات یهو بغضم میترکید و خودمو مینداختم تو بغلت و با گریه میگفتم: دوری دوریت داره داقونم میکنه. نمیشه دیگه نری؟ نمیشه دیگه تنهام نذاری؟ و تو هم با اون صورت مهربونت یه لبخند خوشکل میپاشیدی رو صورتم اروم اروم با سر انگشتات اشکامو پاک میکردی و رو جای تک تک اشکام بوسه میزدی و با چشای نازت خیره میشدی به چشای خیسم و بهم میگفتی: باشه گلم دیگه تنهات نمیذارم به همه ی مقدسات قسم به عشقمون قسم به جون... اونوقت من انگشتم و میذاشتم رو لبای داغت و میگفتم: هییییییییییییییییییییس! دیگه هیچی نگو. بعد.......... نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت : تو که مرا نمي بيني ..... چگونه مرا دوست داري ؟ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما اکنون عاشق خودت هستم . شرط عشق است که بر جـان شرری می باید رهـــــرو دشت بلارا خطـــری می بـــــــــاید بهر پرواز چــو عنقـای پری می بـــــــــــــاید دست خـــــالی نتـــوان رفت سری می بـــاید شمس را در همه دوران قمـــــری می بـــاید تــــا ابـد چشم تــورا پلک تری می بـــــاید وقتی خواستم زندگی کنم. راه رابستن. وقتی خواستم عاشق شوم. گفتند گناه است. وقتی به راستی سخن گفتم. گفتنددروغ است. وقتی به ستایش روی آوردم. گفتندخرافات است. وقتی گریستم . گفتندکودکانه است. وقتی سکوت کردم. گفتند عاشق است. از همه پرسیدن عشق چیست....؟؟؟؟ از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت....... کینه. ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت ......... پول وثروت. از پیری پرسیدن عشق چیست؟ گفت............ عمر ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .......از من خوشبوتر. از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر . از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر. ... ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟ ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم آيا مي داني در فراق تو مي سازم و مي سوزم آيا مي داني بي تو عالم برايم پوچ و بي معني است آيا مي داني كه قصه هايم بي تو بي معني است آيا مي داني كه چراغ قلبم در فراق تو خاموش است آيا مي داني كه رشته افكارم در فراق تو از هم گسسته است آيا مي داني كه بي تو جسمي بي روحم ، دلم مي گيرد آيا مي داني چرا دلم مي گيرد چون فقط تو را مي طلبم وقتي تو نيستي دلم مي گيرد چون فقط با تو زنده ام پس بايد اين حق را داشته باشم كه داراي دلي پژمرده باشم چون نيازم نيست روحم نيست خواسته ام نيست بهترينم نيست پس در هجران تو همچون شمعي مي سوزم باز هم دلم مي گيرد تا لحظه اي كه تو در كنارم باشی و وجودت را حس كنم ..........
لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام ، مستم باز مي لرزد ، دلم ، دستم باز گوئي در جهان ديگري هستم چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش می خواهم و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش تو را دوست دارم به خاطر آنكه دست فرو بردي در ژرفاي قلــــب من كه در زير توده اي از هزاران ناداني و سستي و ناتواني پنهان بود و در آن تاريكي زيباترين گوهرهاي هستي مرا يافتي و به روشني آوردي زيرا هيچكس پيش از تو چنين دور دست در من سفر نكرده بود تا اين زيبايي ها را ببيند دلم برات خیلی تنگ میشه... دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستت ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست سایه من همونم که همیشه ، غم و غصم بی شماره اونیکه تنهاترینه ، حتی سایه ام نداره اونکه در راه رفاقت ، همه هستی شو باخته ادعای هر رفاقت ، واسه من چه زودگذر بود هر کی با زمزمه عشق ، دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد همه هراس و ترسش ، به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت ، چه ثمر از این نجابت ..:: دو پنجره ::.. توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟ مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟ مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟ مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟ راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟ عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است روزي از راه خواهم رسيد روزي که آينه ي پاک و سپيد قلبم ز بي رحمي گرد و غبار خستگي کدر گشته روزي از راه خواهم رسيد روزي که دست مهربانت با جادوي عشق من را به خودم بازگرداند روزي که قلب کوچک و چون آيينه پاکم لايق خوبي و صداقت چشمان تو باشد مرا از ياد مبر چرا که من خاطره اي بيش نيستم خاطره روز مرگش روز فراموشي ست بر سر کویش کن گذری ای که به عشقت زنده منم گفتی از عشقت دم نزنم من غرق گناهم تو عذر گناهی روز وشبم را تو چه مهری و چه ماهی همه شب بر ماه و پروین نگرم مگر آید رخسارت در نظرم
سکوت دوست داشتني توبود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت توبود
می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم
در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو
نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست
می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی
بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم
زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان
تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم
سر پــر شـــور و دل شعله وری می بـــاید
عیب پروانـــه نگـــــویید کـــه در آتش رفت
عافیت آفت جـــان است ، جنونـــــــا مددی
خانه ی دوست به قاف است، بلند است، بلند
عـــاشقان هستی خـــود پیشکش او کـــردند
وهم خـــامیست امـــــان نـــــامه بگیرد سقا
آسمان ، از چـه نشستی به تمـاشا آن روز
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______###############################
_______#############################
________###########################
__________### ####################
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
عشق يعني هرچه بيني عكس يار
عشق یعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني با پرستو پر زدن
عشق يعني آب بر آذر زدن.........
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستت

عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما ، اگر عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او حرفهای دل بدون گفتگو
در خزانی برگریز و زرد و سخت عشق تاب آخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن بی شمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتی زیبا شده عشق یعنی گنگی گویا شده
عشق یعنی مهربانی در عمل خلق کیفیت به زنبور عسل
عشق ، آزادی ، رهایی ، ایمنی عشق زیبایی ، زلالی ، روشنی
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی آهویی آرام و رام عشق صیادی بدون تیر و دام
عشق یعنی از بدیها اجتناب بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش پهلوانا ، پهلوان عشق باش
ای دلاور ، دل به دست آورده باش در دل آزرده منزل کرده باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنه تر
گاه بر بی احترامی ، احترام بخشش و مردی به جای انتقام
عشق را دیدی خودت را خاک کن سینه ات را در حضورش چاک کن
عشق آمد خویش را گم کن عزیز قوت ات را قوت مردم کن عزیز
عشق یعنی مشکلی آسان کنی دردی از درمانده ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را گم کنی عشق یعنی خویش را گندم کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس در مقام بخشش از آیین مپرس
در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق نامردی مکن
لاف مردی میزنی مردانه باش در مسیر عاشقی افسانه باش
عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی عارف بی خرقه ای عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای
عشق یعنی آنچنان در نیستی تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی ذهن زیباآفرین آسمانی کردن روی زمین
هرکجا عشق آید و ساکن شود هرچه ناممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب وماندنیست رد پای عشق در او دیدنیست
شعرهای خوب دیوان جهان سر عشق است و سرود عاشقان
دو تا خسته دو تا تنها ، یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه ، سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی ، به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من و تو ، قصه هست قصه ی دیدار
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو ، دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم ، زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم
کاشکی این دیوار خراب شه ، من و تو با هم بمیریم
توی یه دنیای دیگه دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
روزي از راه خواهم رسيد با کوله باري از خاطره با کوله باري از تجربه
که دردل قصه ای نا گفته دارم
زپایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی اشفته دارم
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم ان مرغ , ان مرغی که دیریست
به سر اندیشه ی پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرتها سر امد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین اتشین اواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی اسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم با بوسه ی شیرینش ازتو
تنم با بوی عطراگینش ازتو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با ناله ی خونینش از تو
ولی ای مرد ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بران شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سرتاپا گنه بود
از این ننگ وگنه پیمانه ای ده
بهشت وحورو اب کوثر ازتو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی خلوتی شعری سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مه می رقصد ارام
میان اسمان گنگ وخاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در اغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
دران زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
بدور افکن حدیث نام ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد ان پروردگاری
که شاعر را دلی دیوانه داده
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



ABOUT





